تبليغاتX
اين چند نفر
عمومي-اجتماعي

 

تودراوج یک رنگی یه دنیا رنگ ونوری

شایداون رو زکه تو به دنیا اومدی یه روز برفی سرد بوده درست مثل امروز که  گرمای آفتاب از لای ابرابیرون میاد وگرمای لذت بخشی رو بهت میده !!!مثل اون حس قشنگی که با اومدنت به این دنیا به خونوادت بخشیدی!

گاهی برای گفتن از خوبی ها ومهربونی هاواژه ها رو کم میارم !!!!!!!!!گفتن  از آدمهایی که شاید خودشون هم خبرنداشته باشن چقدربودن وحضورشون برام ارزشمندوتاثیرگذاربوده و بااینکه چندی از حضورشون در دفترزندگیم نمی گذره اما ردپاشون تو ساحل این زندگی با هیچ جذرومدی پاک نمیشه !!!!یکی از این آدمای بزرگ  که شانس بودن در کنارشون رو دارم:

 تو هستی آفتاب  مهربانم

با تو همیشه حس های نابی از دوستی و  صمیمت رومیشه  تجربه کرد .با اینکه میدونم متولدین این ماه چقدرمهربونن اما بیشتراز همه اون حس حمایت وتکیه گاه بودنت نمیذاره که  در همه حال وحتی سختیها دوستانت رو تنها بذاری !زحمتی که برای نگه داشتن وبرقراری دوستیهای جدید میکشی قابل تحسینه.

 روزای دلتنگی وخستگی...روزای شادی وکنار هم بودنمون با تو معنی گرفته!نمی دونم اصلن میشه از تو گفت .....ازتونوشت ......

از خوبی ها ومهربونی تو  .....تواین روزایی که پراز آدمهایه  که فقط  به خودشون فکر می کنن بودن کسایی مثل تو که ازکمک و دوستی هیچ دریغی ندارن غنیمته !!

بهرحال امروز روزقشنگ وبه یادماندنی تولد تو برای ما چندنفر وهمه دوستان دورونزدیک توست !امیدوارم سالهای سال زنده وپایدارباشی ودرکنار عزیزانت به اونچه که می خواهی برسی !!!!!!!

پی تولدنوشت :فکر کنم آخرهمه اومدم (به دلیل نقص فنی) ببخشید .....اما این کتابهاو جزوه ها یی که رو میزم تلمبارشده وبا دهان نیمه باز به من ذل زدن نذاشتن دیگه زودتر خدمت برسیم..... 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 22:33  توسط سپيده | 
5
پنج

آرامشی عجیب دارم گرم وباورنکردنی .......به گرمی دستان مهربان تو...........

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 18:53  توسط سپيده | 

فقط محض اطلاع به ساكنين اين منزل ....

اي كساني كه بي هوا ميزاريد .. ميريد ...

بدونيد اين خونه صاحب داره ...

خرج و مواجب داره ....

پول آب و برق و گاز داره ....

آدم بچشو به دنيا مياره ... ولش نمي كنه به امون خدا .. يا به در و همسايه كه فلاني .. بي زحمت بيا بچمو بزرگ كن ... من براغ سراغ كار و زندگي خودم ....

اينجا كه سالن عقد و عروسي نيست ... كه فقط واسه مجالس زينت بنديش كني ... بعد بياي جشنتو بگيري

و بزاري بري ...

حداقل يه چيزي ميخوري .. آشغالشو نريز زمين ... با خودت وردار ببر ....

خلاصه اينكه شارژ ماهيانتون عقب افتاده ... چنانچه زودتر تصفيه نكنيد ... با حكم جلب سراغتون ميام ....

عذر و بهانه و توجيه و ازين حرف ها نداريم .... من وقت ندارم و ازين حرف ها همينطور ....

هر كسي شكايتي داره همينجا بگه ... وگرنه طبق قانون رفتار ميشه

عزت زياد


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 9:44  توسط مهتاب | 
براي اين خونه ديدن روزاي تولد دوستان هميشه خاطره ساز بوده !هنوز اين خونه به يك سالگي نرسيده كه بتونه روز تولد هممون رو جشن بگيره !اينبار تولد ستاره بانو دختر پاييزه كه  با بودنش اينجا هميشه رنگ تازگي و طراوت داشته.

بايك ماه اختلاف هردو وارد اين محيط واين شهر شديم بدون اينكه كسي رو بشناسيم !اولين دوست خوبي كه اينجا پيدا كردم وبهش اعتماد كردم وتاهميشه  مهربونيهاو دغدغه هاشو به ياد خواهم داشت.كسي كه به حضور محكمش اعتمادداري وميدوني كنارت هست !خيلي از دوستيهاي جديدو برامون با خودش آورد.يه دختر آذري با ويژگيهاي دوست داشتني متولدين آذر كه هميشه يه حس خوب  براي جذب كردن آدم دارن روزاي ابري  وآفتابي اينجافقط در كناردوستيهايي مثل ستاره و آفتاب و مهتاب معني داره ........از همين جامااين چند نفر تولد ستاره عزيز رو تبريك ميگيم واز خداي مهربون مي خواييم به هرآنچه كه دوست داره در زندگيش برسه ......

تولدت مبارك عزيزم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 8:38  توسط سپيده | 
چند وقتيه هر وقت ميام اينجا ، حس بدي بهم دست ميده ! احساس ميكنم دست و پاهام گير مي كنه توي تارهاي عنكبوتي كه دور و بر اين خونه نشسته ، انگار ديگه كسي حس و حال اين رو نداره كه دائما بياد و گرد و غباري رو كه روي اين خونه نشسته بگيره و چقدر اين بده ! ديشب داشتم به گذشته اين خونه فكر ميكردم . به شوق و ذوقي كه واسه ايجادش داشتيم . اونهمه تقلايي كه واسه اسم پيدا كردنش انجام داديم . به اينكه واسه محكم شدن خونه ، بهترين دوستهامون رو هم دعوت كرديم تا چهار ستون خونه تكميل بشه و هيشكي نتونه از بينش ببره ! داشتم به پستهايي كه نوشتيم و برامون شده خاطره فكر ميكردم . به تولدهايي كه گرفتيم ، واسه مهتاب ، واسه سپيده . به پروژه كشف آقا بزرگ مهربون فكر كردم كه خودشون وهمسرعزيزشون شدن بهترين دوستان اين خونه ، كه هرروز بهمون سرميزدند و حالا مدتهاست كه ديگه اونها هم از اينجا قطع اميد كردند . به پروژه كشف مهتاب ، به اينكه اون اوايل بدون اينكه بدونيم آقا بزرگ چند سالشونه ، ايشون رو حكم قرار داديم و راجع به يك مشكل خودمون ازشون كمك خواستيم ، و چه ميدونم ، همه پستهاي ديگه اي كه واسمون عزيز بودند و شدند يك خاطره خوب . راستش از وقتي كه ستاره نميخواد بنويسه ، ديگه دست و دل من هم به نوشتن نمياد . دلم نميخواد بناي خراب شدن خونه رو برداريم ، اما با همه ارادتي كه به سپيده و مهتاب دارم و خودشون هم اينو ميدونن ، با همه اينكه ميدونم اين دو چقدر افكار ارزشمندي دارن و چه قلم خوبي ، احساس ميكنم اصلي ترين ستون اين خونه ستاره بود كه با رفتنش يك زلزله افتاد به جون اين خونه ! دلم نميخواد اين رو بگم اما تا وقتي ستاره برنگرده ، من هم ديگه نميتونم اينجا  بنويسم ! پس اين رو بزارين به حساب آخرين نوشته من ، تا وقتي كه شايد ستاره خواست و برگشت تا دوباره اين خونه بشه خونه شاد ما چند نفر . با همه اينها از سپيده گلم و مهتاب عزيز ميخوام كه با لطف بي نهايتشون چراغ اين خونه رو روشن نگه دارن . حرف زياد داشتم واسه زدن ، اما مثل هميشه ديگه كلمه ها ياريم نميكنن . ايشاله چراغ هيچ خونه اي بي موقع خاموش نشه .
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 10:46  توسط آفتاب | 

500 روز ؟

نه خيلي دور و نه خيلي نزديك  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 12:25  توسط مهتاب | 

امروز بیستم مهرماه یه روز به یادمانیه !چرا؟ چون امروز یکی از همکارای عزیز ما که ماجراها داریم با حضورش تو مجموعه قشنگمون امروزبه عرصه این دنیا نزول اجلال فرمودن ........البته به گفته خودش وقتی با یه مشت شکلات وارد اتاقمون شد این نوید روداد وگرنه خدا عالمه !به همین مناسبت با پیشنهاد آفتاب عزیز قرارشد که از این شکلا تا که شکل قلبن با گلای خیلی خیلی خوشگل براش سفارش بدیم که تقدیم کنیم...............ما که هرچی دوروبرمون رو نگاه کردیم چیزی پیدا نکردیم کادو بدیم !لازم به ذکره که ایشون اصلن از ما انتظار ی ندارن ولی خب وظیفه ست  دیگه در عالم همکاری و همسایگیو ازین حرفا.......داشتم فکر میکردم اگه واقعا" میخواستیم کادو بهش بدیم چی بهتر بود؟

البته شاید شما نشناسیدش ولی خب یه موجودیه که به قول ستاره بانو رو اعصاب آدم در حال  رژه رفتن اونم از نوع با کفش ارتشیه ...... 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 20:57  توسط سپيده | 

عشق

وتنها عشق آواز هر لحظه تو شد

تا بهانه بازگشت من باشد!!! (میلاد تهرانی )

خیلی وقت بود که میخواستم  اینجا بنویسم اما یه حسی نمیذاشت( آخرین بارش هم سیزدهم مهر بود که یک ماه از ننوشتمون میگذشت!)یه چیز سنگینی که حتی حرکت انگشتان دستم رو دل  کیبورد سخت کرده بودحرفای دلم  نمیتونست جفت وجور بشه و بیادروصفحه مانیتور نقش ببنده ! انتظار برای بازگشت !برگشت روزای روشن بودن این خونه! شایدم خودمو جای بقیه میذارم  که چرا من شروع کنم ؟ یا اصلن اومدنمون با همه رفتنمون با هم !یا اینکه اگه یکی نباشه بقیه هم نمیخوان با شن!همه اینها تو ذهنم  رژه می رن و منم به دنبالشون!جایی که فکر می کردم خیلی تنها م  شما روکنارم دیدم ! روزهای داغ مهربونی روزهای سرد نا امیدی همه و همه مارو کنارهم نگه داشته  ! اینجا برای ما یه گنجینه است همون  گنجینه پراز خاطره که روزهایی از عمرمونو ساخته ! گذشتن ازش ساده نیست !جای ماجراهایی که این چندوقت اتفاق افتاده و میتونست اینجا ثبت بشه خالیه ! جای دلتنگیها وجای ما ..... حس ما نسبت به این خونه هیچ وقت عوض نمیشه!مادیگه هستیم و چراغ خونه رو روشن نگه می داریم .....

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 21:13  توسط سپيده | 
مهم نیس که چقدر طول بکشه ...مهم نیس که چند روزه دیگه هم همینجوری بمونه و همونطور که مهم نبود که چقدر این خونه روزهای بی کسی و بی صاحبی رو دید ... حتی مهم نیس که چقدر بیان نظر بدید و بخوایم که تغییر کنه ... در حالی که همه حرف از تغییر میزنن ... اما این خونه مثل سابقش مونده و هیچیش عوض نشده

خیلی کلنجار رفتم که ننویسم و گفتم بزارم تا بقیه اینکارو بکنن ... اما نه هیچ چیز تغییر نکرد و هیچ چیز نشد که همون باید باشه ... دیگه فراموش شد

مثل یه لباسی که وقتی واسه اولین بار میخری کلی ذوق واسه پوشیدنش داری ... اما بعده یه مدت واست عادی میشه و همینجور که روزها بگذره کهنه میشه و میومنه و اخرش میپوسه و میوفته یه گوشه ....

خونه ما به مثابه لباس کهنه است این روزها ....

اینجا رو بنا نکردیم که دوستی هامونو به رخ هم بکشیم .... یا بگیم کدوممون بلده قشنگ تر حرف بزنه ... یا حرف نزنه .... بشه یه دفتر شعر مصور ... یا هر چیز دیگه ای .... خواستیم و بنا کردیم تا حرف بزنیم...


حرف زدن یعنی وجود ... یعنی فریاد ... یعنی تمامیت خواهی ... یعنی هرچی که هستی 

مهم نیس چی مینویسی .. یه بیت شعر .. یه حرف از یه بزرگ ... یا هر چیز دیگه ای ...مهم اینه که بنویسی

بنویس .. تا وقتی زمان هست .. تو هستی .. و همه هستن ... بنویس تا پیوندی بدی .. بنویس تا خودی باشی که خودت میخوای


اینجا منزل بهانه اوری نیس ... اینجا جای من و منم نیس ... جای ماس ...جای یکدلی .. نه جای اختلاف و نظر خواهی هر کس

ادم فرزندشو به دست بخت و اقبال نمیسپره تا خودش بزرگ شه ... تا بشه یه ادم ...

ادم با بچش بزرگ میشه تا بشه بچش

پس بیاید بزرگ شیم تا و بزرگ کنیم ... هم خودمون رو هم دوستیمون رو ....اگر تنها و تنها اگر این خونه بهانه ای باشه برای بودنمون در این منزل کده....


همینجا اعلام میکنم .. اگر چنانچه رخوت و کهنگی در این منزل بمونه و دستی به سر و روش کشیده نشه...

خودم به اختیار خودم کلنگ این خونه رو میزنم


والسلام و نامه تمام ......



+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 22:48  توسط | 
خیلی وقت نیس .. هنوز این خونه به یکسالگیش نرسیده .... گرد کهنگی از سر و روش میباره ... دیگه اهل خونشم همچین میل به بودن تو این خونه ندارن .. کمتر سرمیزنن ... کمتر مینویسن

روزی که تصمیم گرفتیم این خونه رو بنا کنیم ... خیلی شوق داشتیم ... یه تصمیم که .جرقه اش از توذهن ستاره اومد و به من پیشنهاد داد ... تا به همره آفتاب یه محفل 3 نفره راه بندازیم . تا جائی بشه ... برای از خود گفتن ... برای گفتن حرف های ناگفته ... برای همدلی مون.... حتی که چقدر تو انتخاب اسم ها کر کردیم ... تا رسیدیم به این 3 تا اسم ... بعد ها وجود نازنین کس دیگه ای به اسم سپیده ... این خونه رو منور تر کرد ... و ما شدیم چند نفر .... روزهای همبستگی .. روزهای باهم بودن ....روزهائی که پیوند هامون یکرنگ و یکدل بود ....


ازون روزها خیلی نمیگذره ... اما وضع به  شکل سابق نیست ... دیگه این خونه جائی نیس برای گفتن ... کمتر بهش بها داده میشه .. دیگه مثل سابق تند و تند بروز نمیشه ... گاهی شاید تا یک هفته .. نوشته ای بمونه ... کمتر نظر داده شه ... حتی بازدید کننده هاشم مثل سابق نیس ...

شاید بگی ... هر کدوممون بهانه خودمون داشته باشیم ... بگیم سرمون شلوغه به کار های حاشیه ای ...بگیم چرا اون یکی نه .. چرا من ... بگیم چرا دیگه مثل سابق نیستیم .. چرا همون طور که بین خودمون ارزش ها کمتر شده حضورمون تو این خونه کمتر شده .... چرا روزی برای حرف های نگفتمون ... بی تابی میکردیم ... اما حالا هر کدوم کوله باری شدیم از حرف نگفته ... چرا بی تفاوت شدیم نسبت به هم دیگه ... چراشدیم ادم های معمولی

میدونید معمولی یعنی چی ... یعنی یه بخشی که کم کم حضورشو تو زندگیت از دست میده و تازگی قبلو نداره ...مثل دوستی ما ... دیگه همه چیز به سکوت میگذره ... دیگه حس و حال سلام کردن به همم نداریم...

اره دیگه این خونه مثل سابق نیست ... ماهم مثل سابق نیستیم ... مائی که روزی میگفتیم هیچ چیز این فاصله رو کم نمیکنه ... حتی ادمهائی دندون تیز کرده بودن برای شکاف انداختن بین ما.. و چه قشنگ این کارو کردن ... چه با افتخار به ما نگاه میکنن... وما چه راحت باور کردیم .....

نه حرف از گلایه است .. نه دلخوری .. اون چیزی که هست گفته میشه ... اگر نیست به منم نشونش بدید

بزارید باور کنم ... که حرمت دوستی به سلام و احوالپرسی نیس ... حرمت دوستی به انجام دادن کاری نیس ... گاهی نیاز هست باشی ... گاهی همه به حضور همدیگه نیاز داریم ....

اگرادعائی داریم .... ثابت کنیم .......


برای رسیدن به اینجاها سختی کشیدیدم ... نزارید به هر ناخنک زدنی ... به هر گزندی بینمون فاصله بیفته .. تا کم کم به فراموشی سپرده شیم



+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 17:58  توسط مهتاب |